وید ترلو، یکی از بزرگترین استراتژیستهای سیاسی زمان خود، ناظر بر شغل ویلیام سوارد، سناتور سابق نیویورک و نامزد برنده احتمالی برای جمهوری خواهان در سال ۱۸۶۰ بود. او در کنوانسیون شیکاگو با ذکاوت همیشگی خود کار میکرد، از نمایندگان ایالت های مختلف در اتاقهای هتلشان بازدید و از کمک هایشان حمایت میکرد. آمار و ارقام خوب به نظر میرسیدند جشنها برنامه ریزی شده بودند. سخنرانی ها آماده بودند. اگر سوارد این نامزدی را تضمین میکرد نشانگر حرفه ای بودن او در سیاست و خدمات عمومی بود. اما در آن شب یک سری اتفاقات سیاسی تغییر کرد و در رأی گیری سوم، آبراهام لینکلن وکیل جوان و نسبتاً ناشناس كل جریان انتخابات را به نفع خود برگرداند. ضربه تکان دهنده ای برای سوارد و ناامید کننده ترین اتفاق در زندگی وید بود. بسیاری از مورخان اذعان کردند که قدرت لینکلن پایدارترین قدرت تا آن موقع بوده است که در هیچ یک از رئیس جمهورهای ایالات متحده شاهد نبوده اند. پس از آن بود که وید در افکار خود تجدید نظر کرد و درباره لینکلن اظهار داشت: «افکار او هم زمان هم فلسفی است و هم عملی به همه روی خوش نشان میدهد هرکس که میخواهد با او ملاقات کند به حرفهایش گوش میکند آزادانه با همه صحبت می کند و همه نظرهایی را که درباره او می نویسند میخواند. نبوغ فلسفی لینکلن در شیوه رفتار و عملکرد او درباره آگاهی و شناخت از دیگران ریشه دارد و قدرت پایدار او به درک احساسات دیگران متکی است.