عصر بود. یافا - به جز منشيه - هنوز همان طور بود که فارس لبده بیست سال پیش دیده بود از لحظه ای که در زد تا لحظه ای که صدای پای مردی آمد که در را باز کند برایش به اندازه چند قرن خشم و اندوه ناتوان و فلج کننده گذشت. بالاخره در باز شد مردی قد بلند و سبزه رو که پیراهنی سفید با دکمه های باز پوشیده بود دستش را دراز کرد تا با مهمانی که نمی شناخت دست بدهد فارس دست دراز شده او را نادیده گرفت و با آرامشی پر از خشم گفت: - آمده ام نگاهی به خانه ام بیندازم. اینجایی که تو در آن زندگی میکنی خانه من است. حضور تو در آن شوخی غم انگیزی است که یک روز به زور سلاح پایان می یابد. اگر بخواهی میتوانی همین حالا به من شلیک کنی ولی این خانه من است و بیست سال صبر کرده ام تا به آن برگردم.... و اگر... مرد که در آستانه در ایستاده بود و هنوز دستش دراز بود، خنده بلندی کرد و به فارس لبده نزدیک شد و درست روبرویش ایستاد بعد با آغوش باز جلو رفت و او را در آغو ش گرفت.
نیازی نیست خشمت را سر من خالی کنی من هم مثل تو عرب و یا فائی هستم. تو را هم میشناسم تو پسر لبده ای بفرما داخل با هم قهوه بخوریم فارس حیرت زده وارد شد خانه همان خانه بود. با همان اثاثیه همان چیدمان و همان رنگ دیوار و وسائلی که خوب به یاد داشت. مرد بدون اینکه بتواند لبخندش را پنهان کند او را به سمت اتاق نشیمن راهنمایی کرد وقتی در اتاق را باز کرد و از او خواست وارد اتاق شود فارس سر جایش میخکوب شد. بعد به یک باره سیل اشک از چشمانش جاری شد