تو قصه ما امروز سی ام شهریوره و دو روز دیگه مدرسه ها باز میشه. بچه ها هر شب کیف و دفتر و لباس های فرمشون رو می ذارن بالای سرشون و خواب نیمکت های چوبی و تخته گچی و خورده تراش می بینند.
بهنام مثل همه غروب ها می شینه کنار اروند. دستاش رو می کنه تو آب. بعد یه مشت شن بر می داره و می ماله کف دستش تا سیاهی های لابه لای شیارهای دستش پاک بشه.
اروند بازیگوشانه می یاد جلو و خودش رو می زنه به پاهای بهنام که تو دمپایی های پلاستیکی جا خوش کردن. بهنام با لذت به پل خرمشهر و تصویر چراغ ها که افتادن توی آب نگاه می کنه. این منظره هیچ وقت براش تکرار نمی شه.
حیف که این آرامش برای مردم خرمشهر فقط تا چند ساعت بعد دوام آورد, چون صدام کار خودشو کرد. فردای اون روز ارتش صدام به ایران حمله کرد. اولین جایی هم که پاشون رسید خرمشهر بود.
جنگ ترسانکه پر از صدای بمب و جیغ زن ها و بچه ها و بوی باروت و سوختگیه. جنگ سیاهه, ولی اگه بترسیم و فرار کنیم اون و قت کی بجنگه؟ خونه مون , مدرسه, مکانیکی, اروند چی میشه؟
اینا فکرایی بودند که تو ذهن بهنام می چرخیدند. بهنام با خودش گفت: باید بمونم و مراقب شهرم باشم.