مردمان تهیدست و بهمعنی واقعی کلمه، بیچاره و بینوای داستایفسکی، با همهی بینوایان نویسندههای دیگر، بهویژه نویسندههای اروپایی بهکلی متفاوتند. درست است که گرسنگی سرمنشاء همهی شرارتها، بدطینتیها، فسادها و گمراهیهاست، اما تهیدستان داستایفسکی، در عین گرسنگی، فقر، بیماری و محرومیتها، ویژگیهای انسانیشان را از دست ندادهاند. نهتنها بهجان هم نمیافتند، بلکه احساس همدلی و ابراز همدردی نسبت به یکدیگر جزو سرشتشان است.
در تحقیر و توهینشدهها میبینیم شخصیتها بهرغم ظلمها و بیدادگریهایی که تحمل میکنند، بهرغم تحقیرها و توهینها، باز هم انسان میمانند. آثار داستایفسکی علاوهبر جنبههای روانشناسانه و تجزیه و تحلیل دقیق ویژگیهای روحی و اخلاقی آدمها، ادعانامهایست علیه تفاوت طبقاتی و ظلم بیرحمانهای که از سوی طبقات مرفه و دولتمردان به طبقهی محروم و فرودست تحمیل میشود.
شاهزاده الکسی که با نام آلیوشا نیز شناخته میشود و پسر شاهزاده والکوفسکی است، جوانی سادهلوح اما دوستداشتنی است که تحت کنترل پدرش قرار دارد. آلیوشا با نامزدش ناتاشا میگریزد و در نتیجه، پدر ناتاشا یعنی نیکلای، دخترش را طرد میکند. تنها دوستی که اکنون برای ناتاشا باقی مانده، ایوان، دوست زمان کودکی اوست که عمیقا به ناتاشا عشق میورزد. شاهزاده والکوفسکی تلاش میکند تا نقشههای آلیوشا برای ازدواج با ناتاشا را به هم بریزد و کاری کند که پسرش با شاهزادهای ثروتمند به نام کاترینا ازدواج کند. آلیوشا به کاترینا علاقهمند میشود اما همچنان عاشق ناتاشا است؛ اتفاقی که باعث میشود این شخصیت در بزرخ میان دنیاهای این دو زن گیر بیفتد.
فئودور میخایلاویچ داستایوفسکی، متولد ۱۱نوامبر۱۸۲۱ در روسیه و درگذشته در ۹فوریهی۱۸۸۱ است. از ویژگیهای برتر نوشتههای وی میتوان به روانکاوی و بررسی جنبههای روحی روانی شخصیتهای داستان اشاره کرد. او در ابتدا کارش را با ترجمه آغاز کرد و سپس برای خلق آثار خود دست به قلم شد. سبک داستایوفسکی نیز سورئالیسم است.