زمانی که بچه ها از شناسایی برگشتند من داخل مقر خواب بودم. نیمه های شب بود، احساس کردم کسی مرا تکان میدهد چشمانم را باز کردم محمد حسین بود گفتم چیه؟ چی شده؟! با دست اشاره کرد که بلند شو. گفتم: «چرا حرف نمیزنی؟! به گلویش اشاره کرد. دیدم ترکشی به گلویش خورده و مجروح شده است دستپاچه شدم با عجله برخاستم کی این طور شدی؟ با دست اشاره کرد برویم ماجرا را از همراهانش پرسیدم چون بچه ها خسته بودند، قرارشد محمد حسین و تخریب چی را من به بیمارستان منتقل کنم خود محمد حسین هم به خاطر رفاقت بسیار زیادی که بین ما بود ترجیح میداد من او را ببرم حالش اصلاً خوب نبود با توجه به مدت زمانی که از مجروح شدنش می گذشت، خون زیادی از بدنش رفته بود رنگش پریده بود و من ترسیده بودم بلافاصله او را سوار ماشین کردم و راه افتادم داخل ماشین که نشستیم توانش را کاملاً از دست داده بود وقتی به اسلام آباد رسیدیم او را به بیمارستان بردم، تقریباً بیهوش بود، اما نکته خیلی عجیب برای من این بود که وقتی در آن لحظات بیهوشی نگاهم به صورتش افتاد دیدم لبهایش تکان می خورد. وقتی خوب دقت کردم متوجه شدم ذکر میگوید قرار شد پس از انجام اقدامات اولیه محمد حسین را به بیمارستان دیگری منتقل کنند؛ به همین خاطر وجود من در آنجا فایده ای نداشت. از او خداحافظی کردم و به مقر بازگشتم نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم