داریوش هم رفت با خود یک دنیا علم و تجربه برد، اما یادگارهای ارزشمندی برای محسن و بچه های پروژه به جا گذاشت. محسن هر جا که می توانست و حرفش شنیده می شد درباره امنیت بچه ها تذکر می داد و گاهی با عصبانیت فریاد می زد: «آخه مگه میشه همه بچه ها با یکی دو روش مرسوم ترور بشن و دونه دونه اونایی که سالها طول میکشه ما در دهر یکی شون رو به دنیا بیاره جلوی چشممون پرپر بشن؟! داره دستمون خالی میشه. پروژه ها سنگینن و آدمای خاص میخواد
نه این که کسی گوشش بدهکار نباشد؛ نه خیر هر کس این طور فکر کند نهایت بی انصافی را روا داشته. اغلب شهدا نه تنها محافظ نداشتند، بلکه تیم اسکورت هم نداشتند و با ماشین شخصی خود یا همسرشان رفت و آمد می کردند. بگذریم....
اما مصطفی، از وقتی وارد نطنز شد سیر شگفتیهایی که رقم زد سرعتش از گردش زمین و زمان هم بیشتر بود. او مؤسس سایت نطنز شد و با راه اندازی سه چهار خط در چرخه غنی سازی، به نتایج قابل توجهی رسید.
با این حال دو نکته مصطفی را همیشه آزار می داد: یکی تحریم قطعات مورد نیاز و دیگری، جاسازی مواد منفجره و معیوب بودن قطعاتی که از خارج وارد می شدند.