کتاب حکمت و حکایت جوانمردی, محمد فنائی اشکوری, بین الملل
برشی از کتاب:
از آنجا که
فراغ ملک قناعت است سر بر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است
برنجید و گفت: این طایفه خرقه پوشان امثال حیوانند و اهلیت و آدمیت ندارند. وزیر
نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد سلطان روی زمین بر تو گذر کرد چرا خدمتی نکردی و شرط
ادب به جای نیاوردی؟ گفت: سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو
دارد و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیتند، نه رعیت از بهر طاعت ملوک ملک را گفت
درویش استوار آمد گفت از من ثمنا بکن گفت: آن همی خواهم که دگر باره زحمت من ندهی
گفت: مرا بندی بده؟
دریاب کنون که نعمت هست به دست
کاین دولت و ملک می رود دست به دست به دست آهن نفته کردن خمیر به از دست بر سینه،
پیش امیر
جوانمرد خوشخو و بخشنده است.
جوانمرد و
خوشخوی و بخشنده باش چو حق بر تو باشد تو بر خلق باش تیم نانی گر خورد مرد خدا بذل
درویشان کند تیمی دگر کسی که جوانمردی ندارد از آدمیت دور است
جوانمردی و لطفت آدمیت همین نقش
هیولایی میندار جو انسان را نباشد فضل و احسان چه فرق از آدمی تا نقش دیوار...