صیاد آن شب تا صبح جنگید و از محاصره دشمن بیرون آمد. همین که ستون به سردشت رسید از قرارگاه احضارش کردند؛ احضاری مشکوک من که فرمانده قرارگاه هستم چه کسی می تواند مرا احضار کند. ادامه عملیات را به شهرام فر سپرد و خودش برگشت باختران نگاه افسرهای ستاد قرارگاه مشکوک بود. خستگی هفت روز نبرد برای نجات ستون از تمام وجودش میبارید مستقیم رفت دفتر فرماندهی که به تازگی شده بود اتاق جنگ تا وارد شد جا خورد. دور تا دور میز اتاق جنگ افسرهای ارشد نشسته بودند. چشمش به بروجردی ناصر کاظمی و متوسلیان که افتاد تعجبش بیشتر شد. در رأس جلسه بنی صدریا چهره ای عبوس نشسته بود. صیاد چهره عوض کرد و با خوشحالی سمت او رفت: «حتما خبر از پیروزی ما ندارند. تصورشان این است که ستون قلع و قمع شده.
رجایی کنار دست رئیس جمهور نشسته بود تا صیاد به بنی صدر رسید با عکس العمل سرد او روبه رو شد و عقب کشید نشست پشت همان صندلی که انگار برای او پیش بینی شده بود.
ستون چی شد؟
با این سؤال بی مقدمه بنی صدر رنگ از چهره اش پرید روحیه خود را کنترل کرد و آرام گفت: «الحمد الله نجات پیدا کرد.»
بنی صدر نگاهی به سرهنگ عطاریان انداخت؛ آن قدر واضح که صیاد می توانست پی به علت حضور ناگهانی او به باختران ببرد.