کارهایت
غافلگیرم میکرد اما دیوانگی هایت را دوست داشتم تو آدم پیش بینی نشده ای بودی و من
تو را با همه ویژگی هایت دوست داشتم همین که بودی همین که به صدایت گوش میکردم طرز
صحبتت تکه کلامت نگاه کردنت خندیدنت نظر دادنت پیشنهادها، طرز فکرت حتی اخمها و
مخالفتهایت این اسمش چه بود؟ عشق؟ اگر عشق پس من روز به روز بیشتر عاشقت میشدم یک
شب برای شام همه فامیل دعوت شدیم به پارک جوانمردان بعد شام گفتی میآی بریم کمی
قدم بزنیم؟ فاطمه را بغل کردم و رفتیم تا قدم بزنیم در حال قدم زدن بودیم که تلفنت
زنگ خورد حاج آقا بطحایی بود که همراه خانمش از مشهد آمده بودند تهران و حالا می
خواستند بروند .قم گوشی را که قطع کردی گفتی می آی اونا رو برسونیم قم؟» الان؟! با
بچه؟! من فقط یک پیراهن اضافه برای فاطمه همراهمه مهم نیست اگه
لازم شد سر راه میخریم فقط سریع راه بیفت از مهمان ها که با تعجب نگاهمان میکردند، خداحافظی کردیم و رفتیم دنبال سید
بطحایی و خانم و بچه شان و آنها را سوار کردیم و رفتیم قم نیمه شب رسیدیم خانه مادرزن سید شب آنجا خوابیدیم و فردا سید و خانمش وسایلشان
را جمع کردند و عازم نجف شدند ما هم رفتیم حرم زیارت و بعد هم بازار یک چادر عربی
برایم خریدی که مدام میگفتم: «آقا مصطفی من از این چاد را سر نمی کنم و تو اصرار
میکردی «اتفاقا خیلی بهت میآد!»