کتاب هیچ وقت دروغ نگو, فریدا مک فادن, صبا ایمانی, نون
برشی از کتاب:
موبایل را از دستم میگیرد هر چند نمیتواند نارضایتی را از
نگاهش پاک کند. انگشت اشاره اش بالای صفحه موبایل است دستش را میگیرم. «فیلم رو
نگاه نکن
قصد نداشتم نگاهش کنم.»
لبهایم را روی هم فشار میدهم ولی قیافهت طوری بود که انگار
می خواستی دکمه پخش رو بزنی.
نفسش را با
صدا بیرون میدهد اگه نذاری صفحه رو لمس کنم که نمی تونم فیلم رو از توی گوشیش حذف
کنم، ادرین
خیلی خب
محترمانه قدمی عقب می روم و میگذارم کارش را بکند. مشغول گشتن گوشی که میشود به
دفترم بر میگردم ای جی هنوز بیهوش روی کاناپه چرمی ام افتاده است. با اخم نگاهش
میکنم و سعی میکنم بالا و پایین رفتن قفسه سینه اش را ببینم خیلی خیلی ثابت است.
خدای من نکند
او را کشته باشم؟
خیلی آرام انگشتهایم را روی مچ دست چپش می گذارم تا نبضش را
بگیرم. تقسیم را حبس میکنم و برای گرفتن نبضش تمرکز می کنم.
هیچ چیزی حس
نمیکنم وای نه
پیش از آنکه وحشت کنم تکانی میخورد و روی کاناپه جابه جا می
شود و دستش را از توی دستم بیرون میکشد خدایا شکرت زنده است. ولی حتماً باید او را
به خانه اش برگردانم.
آرام دستم را داخل جیبش میبرم و کلیدهایش را بیرون می آورم.
یک جاکلیدی پورشه اش وصل کرده و چند کلید از آن آویزان است. نمیدانم کدامشان کلید
در خانه اش است ولی تعدادشان زیاد نیست. وقتی لوک به آنجا رسید، میتواند پیدایش
کند
وقتی از دفتر
بیرون میروم لوک را میبینم که بیرون در ایستاده دستهایش کنار بدنش هست و موبایل ای
جی توی دست راستش می گوید: «تموم شد.»