تاب جایی که عاشق بودیم, نوشته جنیفر نیون, ترجمه فرانک معنوی, نشر میلکان
فینچ
شب روزی که زندگی ام عوض شد
مادرم از بالای بشقابش به من خیره شده است. دکا مثل همیشه مانند یک اسب کوچک گرسنه غذایش را می بلعد و برای اویلن بار من هم غذایم را می بلعم.
مادرم می گوید: دکا, بهم بگو امروز چی یاد گرفتی؟
قبل از این که دکا بتواند جواب بدهد می گویم: راستش امروز من می خوام اول بگم.
دکا از خوردن دست می کشد و با حیرت به من زل می زند. دهان بازش پر از خوراک گوشت نیمه جویده است. مادرم عصبی لبخند می زند و بشقاب و لیوانش را محکم می گیرد. انگار ممکن است من هر لحظه بلند شوم و شروع به پرتاب وسایل بکنم.
البته تئودور, بهم بگو چی یاد گرفتی؟
یاد گرفتم که خوبی تو این دنیا وجود داره, اگه به اندازه ی کافی دنبالش بگردی. یاد گرفتم که همه ناامید کننده نیستن, از جمله من. و این که اگه کنار اونی که باید ایستاده باشی, یه تپه ی سی و هشت متری روی زمین می تونه از یه برج ناقوس هم بلندتر به نظر برسه.