روزی پیامبر به دخترشان فاطمه الهام فرمودند: «دخترم، تلخی دنیا را در برابر شیرینی آخرت تحمل کن؛ چون خداوند در وصف شما فرموده است که آن قدر به شما خواهم بخشید تا راضی شوید و من آن روز تمام تلخی دنیا را در ضربه های زجر تحمل کردم...... من در راه کوفه دانم گریه می کردم؛ آخر دلم برای بابایم تنگ شده بود و او را می خواستم یکی از مأموران سنگ دل نزدیک شتر بی محمل من شد و مرا به زمین پرت کرد تا از دست صدایم راحت شود. برای همین بود که نیزه حامل سر پدرم از حرکت ایستاد وقتی زجر آمد و من را به کاروان برگرداند گریه کنان جلو رفتم؛ ولی این بار نه در آغوش عمه زینب رفتم و نه در آغوش عمه ام كلثوم. حتى كنار نیزه بابا هم نایستادم. رفتم کنار نیزه عمو عباس بر زمین نشستم و با او درد دل کردم.
پا جای پای مادر بزرگ
اگر نوه زهرا بوی او را ندهد و پا جای پای او نگذارد از که نشان داشته باشد؟! آن هم جده ای که تمامی قله های رفیع انسانیت را فتح کرده و برای ولایت همسرش آن همه مصیبت تحمل کرده است
می من در بیابان داغی مانده بودم که در وصفش گفتند سنگهای بزرگ و تیزی داشت و آفتاب آن سوزان بود.... وقتی با دست بسته از شتر پرت شدم با پهلو روی آن سنگها افتادم آنجا بود که یاد درد پهلوی جده ام افتادم و همان طور که در میان سنگها می سوختم به یادش گریستم و با او درد دل کردم، از و پسر عموهایم..... غم و درد فراق ،بابا عمویم برادرم