این کتاب، داستان مرد 35 سالهی ـ آنتوان روکانتن ـ افسردهای است که تنها در شهر «بوویل» زندگی میکند. آزادیاش در گرو ارتباط با اشیای بیجان است. این موضوع حالت تهوع را در او بیدار میکند. ناامیدی و سترونی زمینگیر و منزویاش کردهاند. برخی اوقات برمیخیزد و برای رسیدن به هدف و جاودانگی تلاش میکند؛ اما خسته و درمانده بازمیگردد. مدتها پس از آنکه شنیدن موسیقی در او به عادتی دلپذیر تبدیل شده، حالت تهوع از میان میرود و شاد میشود. «روکانتن» که واله و شیدای ادبیات و سینماست، نویسندگی پیشه میکند. ارزشهای خود را بنیان میگذارد و امیدوار است به گذشتهی سیاه و دردناکش معنا بخشد.
این رمان که پوچی و بیحاصلی دنیا را به صریحترین شکل ممکن بیان میکند، ثمرهی تلاشهای خستگیناپذیر نویسنده است. سارتر در کتاب کلمات میگوید: «در تهوع، زندگی بیجهت و ناخوشایند همنوعانم را نوشتم و زندگی خود را مبرا کردم. روکانتن بودم، از او برای نشان دادن طرح زندگی خود بدون خودپسندی استفاده کردم؛ در عین حال خودم بودم، برگزیده، وقایعنگار جهنم، فتومیکروسکوپ شیشهای و فولادی، خمشده روی شربتهای پرتوپلاسمایی خودش.»