«کاروانی در بیابان به کاروانسرا میرسند. کاروانسالار احساس میکند کسانی قرار است به آنها حمله کنند. حکیمی در میان مسافران حضور دارد که انگشتری پر رمز و راز و کتابی نیمهتمام به همراه دارد و آنها را باید به کسانی برساند. انگشتر و کتاب را لعبتکبازی پیش از سفر به حکیم داده و از او خواسته تا صاحب نهایی آنها را نیافته، مبادا انگشتر را در دست خویش کند. شبهنگام، حکیم ناخواسته انگشتر را در دست خویش میکند. راهزنان حمله میکنند و طوفانی در میگیرد. سالها بعد گروهی دانشجو برای بازدید عازم همان کاروانسرا هستند. کاروانسرا در حال مرمت است. کارگری به طور اتفاقی انگشتر را مییابد و…»
نیلوفر که با دقت به حرفهای پریباد گوش میکرد، با ناراحتی گفت: «حتما راه دیگهای هم هست تا آرزوها بر باد نره.» پریباد آهی کشید و گفت: «زنهایی که بذر عشق در وجودشان کاشته شده، همه پریانی حقیقیاند که عاقبت یا تنهاماندگانی از یادرفته خواهند شد و یا همچون پریباد، افسانهای خواهند شد با آرزوهای بربادرفته.»