با سرفه ،شدید چشم باز میکنم به مشت خاک از دهنم میپره بیرون دنده هام آخ میل شدیدی به هوار زدن دارم؛ اما نمیتونم دمر چسبیده م به زمین. یه سنگینی و فشار آشفته ای روی صفحۀ کمرم حس میکنم گوشهام به طور آزاردهنده ای زنگ می زنن انگار دارن با مته مغزم رو سوراخ میکنن صدای هیاهو میشنوم. انفجار، ،فریاد فروریختن مغز افلیجم به آنی فعال میشه دارن اینجا رو میزنن. اینجایی که جز اربیل عراق بودنش نمیدونم دقیقاً کجاست سعی میکنم از جام بلند .شم یه خروار خاک و سنگ روی بدنم آوار شده خودم رو تکون میدم حفره های بینیم پر از گرد و غبار میشه درد دنده ها فکم رو قفل میکنه پام پام گیر کرده صداها قطع نمیشن انفجارها بیامان و بی وقفه ست زمین و زمان میلرزه. باید به لطف این جهنم خودم رو از اینجا نجات بدم
به سرعت تو جام میچرخم و می.شینم برق قطعه دید درست و درمونی ندارم؛ اما از خرابه روبه روم به راحتی میتونم تشخیص بدم مسیر ورودی مسدود شده. دنبال راه فرار سر میگردونم و اطراف رو چک میکنم ،پنجره پنجره روی دیوار با حفاظ .آهنی نور انفجار و آتیش از فضای بیرون معلومه چشمهام رو ریز میکنم از این فاصله دقیق نمیبینم؛ ولی انگار... آره آره حفاظ شکسته. آدرنالین توی خونم می.جوشه تشنج غوغا روی اعصابم ناخن میکشه اگه توی این بلبشو تونستم خودم رو نجات بدم که قسر در رفتم اگه نه یا زیر همین بمبارون میمیرم یا زیر شکنجه اونهایی که آوردنم .اینجا پام رو چند بار تکون میدم بلکه آزاد شه؛ ولی هربار یه برش جدید روی گوشتم میخوره و دلم ضعف میره خودم رو جلو میکشم درد عين اسید معده تا زیر گلوم بالا می.آد نگاهم به این مرتیکه میافته که چند متر اونورتر با صندلیش، روی زمین ولو شده بیقراری به جونم افتاده نفس عمیق میگیرم دست میندازم زیر چیزی که روی پام افتاده درست نمیدونم چیه تخت کمد؟ سقف؟ هرچی که هست باید زودتر از شرش خلاص شم درد بدتر از قبل هجوم می آره. گستاخانه، پسش میزنم تموم زورم رو میریزم تو دستهام و اون لعنتی رو هل میدم صدا و هوا تو قفسه سینه م حبس میشن؛ اما آوار ذره ای تکون نمیخوره انفجار پشت انفجار همه جا رو میلرزونه درد امان از درد عرق ،ضعف لاشه م رو به سلابه کشیده حتی نمیتونم روی زمین ولو شم که اگه ولو ،شم باید عین عقرب گزیده ها به خودم بپیچم کم آورده م کمتر از کم آب دهنم رو قورت میدم دلم نفس عمیق میخواد اما نمیشه خدایا تو اهل نخواستن ،نیستی حتی اگه من نخوامت خدایا زوم نمیرسه هیچ وقت نرسید به ،خودم به آدمها به دنیا خدایا کمکم کن اینا رو من نمیگم اریحا نمیگه فادیه نمیگه؛ هیام میگه هیام ،مسلمون دختر شهید .مصطفی چشمهام رو میبندم و دوباره پنجه هام رو قلاب میکنم زیر ازدحام آوار شدت تسلسل انفجارها سرم رو پر کرده تموم ته مونده قوتم رو میذارم وسط و هل میدم هل میدم و عین زائوهای دم ،زایمان جیغ میزنم هل میدم و صدای قرچ قرچ دنده هام رو میشنوم هل میدم .... خلاص! بالاخره پام رو بیرون میکشم بی رمق پخش میشم تنم رو حس نمیکنم انگار روح یه وجب بالاتر از نعشم واستاده نای هوشیاری ،ندارم ولی نه نباید از هوش برم؛ اما چشمهام چشمهام دارن میرن