جشن عقد و عروسیمان یکی شد زن عمو پافشاری مهدی را به خودش گرفته بود میرفت و میآمد و به آنا میگفت: «شرمنده ام که این طور شد آنا میگفت نظر خودش هم همین بوده تو این شرایط جنگ که ارومیه پر از خونه های عزادار جوونه باز دل زن عمو راضی نمیشد وقت خرید حلقه هم همین طور بود. روز قبل از عقده با زن عمو رفتیم برای خرید عروسی مهدی .نبود جلسه ای در ستاد لشکر سی و یک عاشورا داشت زن عمو دست به سمت هرچه میبرد من امتناع می.کردم با مهدی قول سادگی داده بودیم مهدی به شوخی گفته بود که همسر حاج مهدی با بقیۀ دختران فامیل فرق دارد فرق .داشتم میخواستم فرق داشته باشم وقتی مهدی این حرف را زد، زرق و برق طلا و آرایش و لباس عروس برایم بی ارزش شد.
عاشقی کردن هر آدمی متفاوت است عاشق شدن باید قسمت آدم بشود عاشقی انتخاب نیست اگر هم ،باشد جریان عشق است که عاشق و معشوق را انتخاب می.کند. وقتی عاشق شدی یعنی یک نفر است که با همه فرق دارد هرچه بگوید با همه فرق می.کند هرچه بخواهد تو هم همان را میخواهی حتی زنگ صدایش و صدای قدمهایش فرق دارد عطر لباسش و ضرباهنگ نفسهایش همه چیز در عاشقی جنس دیگری پیدا می.کند یک چیزهایی بی اهمیت میشود و یک چیزهایی .پررنگ مثل حالا که چمدان را پر کرده بودم از کتاب تا حرفهای مهدی را بیشتر .بفهمم. او گفته بود همسر مهدی فرق دارد و من میخواستم فرق داشته باشم فرق داشتن اما راه و رسم خودش را دارد
چمدانهای سنگینم خنده اش را درآورده بود؛ اما وقت خداحافظی با آنا اشکهایم چشمهای او را هم خیس کرد صورت آنا سفید و سخت شده بود؛ مثل روز رفتن معصومه اما توی چشمهایش گرما داشت دلش قرص بود به مهدی هر چند اولش نمیخواست آب در دل من تکان بخورد