چطور ممکن است شین روح نداشته باشد؟ این پرسش در تمام مسیر برگشت به عمارت نیلوفر آبی ذهنم را مشغول میکند با رسیدنمان گروهی از ندیمهها من را به گرمایه ی بزرگی میبرند و بی هیچ ملاحظه ای لباسهایم را در میآورند آب داغ رویم میریزند و آن قدر من را می سابند که پوستم قرمز میشود و میسوزد چون آن قدر خسته ام که نای اعتراض ندارم آرام می نشینم و ندیمه ها ناخن هایم را می گیرند و برق می اندازند و با روغنهای غلیظ دستها و پاهایم را ماساژ میدهند تنها زمانی لب به سخن باز میکنم که میبینم یکی از ندیمه ها دارد با لباسهای شسته شده ام از گرمایه بیرون می رود بلند میگویم (چاقوم ندیمه بر میگردد و آن را روی قفسه ی کوتاهی که دستم به آن میرسد قرار میدهد. آنها من را «بانو مینا» و «عروس شین صدا میزنند و من را از حمام نمک به حجره ای گرم و بخار گرفته میبرند تا انگشتان پایم را درون جوی خنکی که از سمت شمال جاری است فرو کنم صحبتهایشان پر از هیجان و شگفتی است؛ واژه هایشان مانند باران تابستانی در اطرافم می چکند خیلی واسه ی عروس بودن جوونه به زور شونزده سالش میشه چقدر ،عاشقانه نه؟ که لرد شین یک شبه عاشقش شده فکر می کنی چی دلش رو برده؟ صورت بشاشش بدن چابکش«موی پرپشتش واقعاً خوشگله دو دست گرم کف سرم را ماساژ میدهد، در حالی که دو دست دیگر با انگشتان عطر آگین لای موهایم است. رایحه ی اسطوخدوس و ختمی مشامم را پر می.کند بالأخره تنهایم می گذارند تا در وان مرکزی حجره دراز بکشم بخار آب دور و برم آرامش بخش و آهسته به هوا بلند می شود.