کتاب رها در آسمان, فوندا لی, پگاه خدادی, اندیشه مولانا
برشی ازکتاب:
من هم در
حالی که قلبم تندتند در سینه میتپید نگاهش کردم سن مینو از زارا خیلی بیشتر بود یک
روک باشکوه بالغ بود سینه اش مثل رخت عزا سفید سفید بود و نور روشن صبحگاهی پرهای
بلند نوک بالش را به رنگ زرد آتشین در آورده بود. دوباره با قوس بلندی بالای سرمان
چرخ زد گرسنه بود و انتظار میکشید.
مشتاقانه
سوار ارایه شدم. داریوش از پس با عجله سوار شد که به من تنه زد و گفت: «حاضری؟ و
بی آنکه منتظر پاسخم بماند فریادی کشید و افسار اسب ها را تکان داد و آنها را به
سرعت به سمت پایین تپه هدایت کرد
ارابه به
تندی روی زمین ناصاف و پر از خرده سنگ راه افتاد و من محکم دیواره اش را گرفتم
هنگامی که به زمین صاف رسیدیم داریوش با هدایت کردن اسب ها به چپ و راست ارابه را
از میان بوته های خار و سنگهای بزرگ پیش برد. اسب ها با اطمینان قدم برمی داشتند و
از زیر سمهایشان خاک به هوا می رفت. باد در موهایم پیچید و داریوش از خوشی مثل
جانوری زوزه کشید صدای زوزه بلندش در فضا پیچید و من خنده ای را که از گلویم خارج
شد تبدیل به فریاد بلندی کردم که به فریاد داریوش اضافه شد.
اگر کسی ما
را میدید. گمان میکرد دو جوان مست بی احتیاطیم که یک ارابه جنگی قیمتی را دزدیده
ایم و آخرش هم سر خودمان را به باد میدهیم. ولی ما در واقع داشتیم نقش خودمان را
در شکار ایفا میکردیم میخواستیم طعمه را به مینو برسانیم. امیدوار بودیم سروصدا و
حرکتمان جانوران وحشی را بترساند و وادار به قرار کند و مینو که میتوانست از آسمان
پنجه یک خرگوش را روی زمین ببیند طعمه هراسیده را شکار کند.
بازوی داریوش را گرفتم و فریاد زنان گفتم یک چیزی پیدا کرد!
دارد می رود دنبالش ولی داریوش هم که مثل من صحنه را دیده بود. افسار اسب ها را
کشید و ارابه را متوقف کرد. اسبها که نفس نفس میزدند ایستادند و ما مینو را تماشا
کردیم که بال هایش را کنار بدنش جمع کرد و با شیبی نسبتاً عمود از آسمان به سمت
پایین شیرجه زد. مسیر پروازش را دنبال کردم و طعمه اش را دیدم یک شغال پابلند را...