مولی انتظار داشت که هیزل هر روز یا حداقل هر یک روز در میان تماس بگیرد اما بیش از یک هفته از آخرین باری که تماس گرفته بود میگذشت. در ابتدا مولی قضیه را گذاشته بود پای تعطیلات چهارم ژوئیه مولی این طور دلیل آورده بود شاید برنامه داشته بره دیدن خونواده ش، به همین خاطر زحمت زنگ زدن رو به خودش نداده چون میدونسته حتی اگه جای خالی هم پیدا بشه باز هم نمی تونه بیاد جزیره دون اما وقتی در ششم ژوئیه خبری از زن مسن نشد مولی به این فکر افتاد که نکند به آنفولانزا یا یک جور سرما خوردگی تابستانی مبتلا شده که نتوانسته تماس بگیرد. در هفتم ژوئیه مولی نگران شده بود که نکند زن سالخورده در بیمارستان بستری شده باشد. در هشتم ژوئیه مولی مطمئن شده بود که هیزل از دنیا رفته مولی می دانست که نمی تواند قدرت تخیلش را مهار کند و مدام می اندیشید هیزل والش روزهای آخر عمرش فقط به آرزو داشت و من نذاشتم به آرزوش برسه.
اما تقصیر مولی نبود همه اتاقها رزرو شده بودند با این حال مخصوصاً از وقتی که شنیده بود چطور وعده بازدید از جزیره دون به کی در درمان سرطان کمک کرده بیشتر عذاب وجدان میگرفت هر چند نگرانی اصلی مولی به خود هیزل مربوط می شد. اما اینکه ممکن بود هرگز در مورد ارتباط زن سالخورده با بورلی و سرای هیدرانژیا مطلع نشود نا امیدش میکرد.