داستان در دهکدهای دورافتاده در ژاپن رخ میدهد. ایساکوی نُهساله بههمراه مادر، برادر و دو خواهرش در دهکده زندگی میکند و پدرشان برای کارگری بهمدت سه سال به دهکدهی همجوار رفته است، چون شوری آب دریا امکان کشاورزی را از آنها گرفته و همهی اهالی با فقر و گرسنگی دستوپنجه نرم میکنند. به همین دلیل در کنار شکار ماهی، امید اصلی آنها برای زندهماندن به واقعهی برخورد کشتیهای باری با صخرههای ساحلی نزدیک دهکده و غارت آذوقهی موجود در آنها بسته است. وقتی کشتیها به صخره برخورد میکنند، مردم با کشتن افراد حاضر در کشتی و غارت بار آن، صاحب آذوقه و اموالی میشوند که هرگز نمیتوانند خودشان آنها را بهدست بیاورند. اما در پایان زمستان سال سوم، یک شب کشتی کوچکی به صخرهها برخورد میکند که تمامی سرنشینان آن مردهاند، درحالیکه لباسهای قرمز به تن دارند و بر بدنشان اثر جوش و زخمهای متورم است... منتقد سایت نیویورکتایمز درمورد کتاب نوشته است: «عجیب است که ناشران آمریکایی اینقدر دیر این نویسنده را کشف کردهاند. این کتاب روایتی ساده و سرراست دارد اما احساسات عمیق آن ما را به یاد فیلمهای کلاسیک ژاپنی میاندازد. این داستان که از نگاه معصومانهی ایساکو روایت شده، از چندین نظر، خصوصاً نثر زیبای نویسنده، متمایز و برجسته است.»