کتاب سه شنبه ها با موری, میچ البوم, مندی نجات, قطره
برشی از کتاب:
... به من نگاه
کرد و گفت:
نه کار.»
بچه دار شدن
یکی از مباحث فهرستم بود همه دلشان میخواهد، قبل از اینکه خیلی دیر شود قضیه بچه
را راست و ریست .کنند با موری درباره ی معضل نسل خودم صحبت کردم معضل ترس از بچه
دار شدن اینکه چگونه بچه ها را پدیده هایی دست و پاگیر و مخل آسایش و آزادی و
خلوتمان می انگاریم و اینکه چگونه ما را تبدیل به والدهایی میکنند که اصلاً نمی
خواستیم باشیم. البته خودم نیز بعضی از این احساسات را تا حدی قبول داشتم.
لحظه ای به
موری نگاه کردم؛ نمیدانستم اگر قرار بود بمیرم روبه موت و بدون خانواده و فرزند
آیا میتوانستم این خلأ را تحمل کنم؟ او دو پسر داشت که میتوانست به آنها عشق بورزد
و به آنها توجه کند؛ پسرها نیز مثل موری با ابراز احساساتی مثل عشق و محبت هیچ
مشکلی نداشتند و شرم نمی کردند اگر موری واقعاً از آنها میخواست کارشان را رها
میکردند و نزد پدرشان می آمدند تا ماههای آخر کنارش باشند؟ اما ایــن خواسته ی
موری نبود.
موری به فرزندانش گفته بود:
«زندگیتان را
ادامه بدهید وگرنه این بیماری به جای یک نفر هر سه نفرمان را میکشد.»
به این ترتیب در حال مرگ نیز برای فرزندانش احترام قائل
بود. شگفت انگیز نیست اگر بگویم که وقتی راب و جان نزد پدرشان می نشستند، آبشاری
از احساسات محبت و عشق و توجه و بوسه و شادی و تفریح و شوخی سرازیر میشد پسرها
کنار تخت پدر زانو می زدند و دستش را در دست خود نگه میداشتند.