خلیل همسایه عمویم بود. او در صور زندگی می کرد و حدود بیست و دو سال داشت. پیشنهاد ازدواجش با من پنج ماه قبل پیش آمد. خانواده خلیل و عمویم توی یک خانه دواتاقه نزدیک مدرسه دینی مسلمانان، زندگی می کردند. تابستانها که برای دیدن عمو به آنجا می رفتیم، بیشتر اوقات توی حیاط جمع میشدیم از اتاق کوچک و گرم آنها جای مناسب تری بود. این دورهمی پر جمعیت فامیلی خلیل و خواهرش سهیلا را هم از اتاقشان بیرون میکشاند. مثل ما روی صندلی های قدیمی و چوبی می نشستند و خلیل با حالت عاشقانه ای به من زل می زد. یک روز وقتی توی اتاق عمو و خانواده اش بودم، سهیلا بدون مقدمه گفت: از موقعی که کوچک بودی داداشم خلیل تو را دوست داشت.
فهمیده ای او همه اش بهت نگاه میکند؟» گفتم: «دیده ام؛ ولی چیزی متوجه نشده ام چون به این موضوع فکر نمی کردم خلیل گفت من با تو حرف بزنم که بیاییم بیروت خانه تان. لازم نیست بیایید؛ چون من قصد ازدواج ندارم. چرا؟! برادرم خلیل که خوب و مهربان است. من اینها را می دانم از وقتی کوچک بودم، او می خواست با من حرف بزند. مادرم هم میخواهد تو عروس خلیل بشوی. داداشم می گوید نمی خواهم توی دنیا با هیچ دختری جز عایده ازدواج کنم. خلیل هیچ عیبی ندارد، برای چه نمی خواهی اش؟!
برادر تو خوب است؛ ولی من نمی خواهم ازدواج کنم. یک ماه قبل هم یک خواستگار دیگر از کفرا به اسم شهاب داشتم که به مامانم گفتم جوابم منفی است. دلیل این مخالفتت برای ازدواج با این و آن چیست؟ برای اینکه انتخاب من برای ازدواج فقط و فقط مردی است که عضو مقاومت باشد.
حالا باز هم فکرهایت را بکن داداشم خلیل خوب است ها به غیر این ما دو تا خانواده همدیگر را می شناسیم. تو راست میگویی سهیلا داداشت خیلی خوشگل است. قد بلند. سفید بور رنگ چشم هایش هم سبز است و موهایش خوش حالت.... یعنی می خواهم بگویم واقعاً قشنگ است. به خاطر همین برایش صد تا دختر هست؛ ولی من نمیخواهم با او ازدواج کنم و مثل برادرم باقی می ماند و بهش احترام میگذارم ببین سهیلا، من پیش خودم یک هدف را برای ازدواجم مشخص کرده ام همسر آینده ام حتماً باید عضو مقاومت باشد؛ یک مرد مقید