سپس چوپان را
که چنین راهنمایی اش کرده بود آورد و حکومت داد و او را بنواخت به این ترتیب همه ی
مردم دوباره به گرد شاه جمع شدند. لشکری انبوه فراهم شد و جلوی سپاه خاقان چین را
که به ایران حمله کرده بود گرفتند و دشمن را عقب راندند.
خاقان چین هم
از بهرام پوزش خواست و گفت آن وزیر ستمکار مقصر است که مرا فریب داد و گفت شاه
گرفتار خوشگذرانی و عیش و نوش شده و وقت آن است که به ایران بیایی. همچنین همه ی
نامههایی را که وزیر برای خاقان فرستاده بود جمع کرد و برای بهرام فرستاد وقتی
بهرام نامه ها را دید به خاطر کشتن وزیر خدا را شکر کرد.
بهرام چون احساس کرد آخر عمرش فرا رسیده هفت نفر از موبدان
را فراخواند و هر یک از گنبدان را به یکی از آنان سپرد تا آتشکده کنند؛ زیرا می
دانست که هفت گنبد این گونه پایدار میماند.
خود نیز توبه کرد و به خدا پناه برد و بقیه ی عمر را به
عبادت گذرانید تا روزی که سن او به شصت رسیده بود با عده ای از لشکریان قصد شکار
کرد گویی این بار به قصد صید کردن خودش میرود و هر چه لشکریان به دنبال گورخر و
آهوان میدویدند بهرام فقط به دنبال گور تنهایی میگشت. در این میان گورخری از کنارش
گذشت.
به دنبال گور
شتافت و در بیابانها و سنگلاخ ها چنان می راند که گویی اجل او را تعقیب میکند تا
اینکه گورخر در غار رفت. او نیز به همان غار وارد شد و از آن پس...