بعد از چهار سال، امام حسین روزی ام کرد که دوباره به پابوسش بروم. مرتضی کماکان روی حرف خودش بود و من را کربلا نمی برد. قرار شد این بار من، بابا و مامان به همراه خواهرها راهی سفر شویم. اولین بار بود که این شکلی، همه با هم عازم سفر زیارتی خارج از کشور بودیم. بابا و مامان خانه و ماشین و زندگی را سپردند به مرتضی ما دخترها هم هر کدام یک وصیت نامه جدا نوشتیم و امانت دادیم دست مرتضی سحر و سارا تأکید داشتند تا موقع برگشتن از سفر، مرتضی دست به وصیت نامه ها نزند. وقتی برگشتیم بعد از احوال پرسی و دید و بازدیدهای معمول، مرتضی که این چند روزه به زور جلوی کنجکاوی اش را گرفته بود، گفت: «حالا وقتشه من وصیت نامه ها رو باز کنم ببینم چی نوشتین.» سحر و سارا هر کاری کردند
مرتضی بی خیال نشد. قیامتی به پا شد. دانه دانه وصیت ها را میخواند و همه می خندیدیم. از همه بیشتر به وصیت نامه سحر پیله کرده بود؛ چون خواهرم وصیت کرده بود ماشین تازه ای که خریده برای مرتضی باشد. مرتضی گفت: باید همین الان بریم محضر و این وصیت نامه رو ثبت کنیم. راستی سحر خانوم شما چرا فقط ماشین رو نوشته ی ؟ پس خونه ای که دادی اجاره چی؟ اون رو میخوای به کی بدی ؟ از آن به بعد هر بار داخل ماشین سحر می نشستیم، می گفت: «این ماشین مال منه در ماشینم رو یواش ببندین ماشینم رو توی آفتاب نذارین. زهرا سادات، اگه خواستی بری آموزش رانندگی، خیالت راحت باشه. به ماشین دنده اتومات خوب برای تمرین داریم سوارش شو باهاش تمرین کن. دلت هم خواست باهاش برو توی دیوار
تازه از سفر کربلا برگشته بودم که همراه مرتضی رفتیم برای خرید وسایل خانه موقع برگشت، جلوی در خانه که رسیدیم پیرمرد مغازه رو به رو که کار لوله کشی میکرد آمد جلو و گفت: «آقا مرتضی، عید غدیر نزديكه، من مثل پارسال منتظر عیدی شمام.
این درخواست خیلی به هر دوی ما چسبید اینکه چون سال پیش به این همسایه یک تابلو داده بودیم در ذهنش باقی مانده بود و این کار داشت بین اهالی محل به عنوان یک سنت حسنه جا می افتاد، این اتفاق باعث شد خیلی زودتر به تکاپوی غدیر بیفتیم مرتضی اصرار داشت که عید غدیر باید سه روز باشد. برای همین مثل سال گذشته که دید و بازدید عید غدیر را شروع کردیم، برنامه ریزی کرد که امسال هر سه روز را عید دیدنی برویم. بنا گذاشته بود هر سال دایره افرادی را که در روزهای عید غدیر به خانه شان می رفتیم، بزرگ تر کند. دوست داشت این دید و بازدیدها هر سال پررنگ تر باشد. به طور مثال، آن سال روز عید به خانه پدر بزرگم رفتیم که ۷۰ سال سن داشت. هدیه بردیم و عید غدیر را تبریک گفتیم.