در این کتاب که به نوعی ادامه جلدهای اول و دوم است میخوانیم:
۱. شرح دلدادگی و عاشقانگی حاج داود با الهام
۲. مصائب تبلیغ در مسجد پایین شهر و موضوعات حاد فرهنگی و اجتماعی
۳. نکات ظریف و دقیق ایام آشنایی و ایام عقد
۴. شیوههای برخورد با ناملایمات اجتماعی و فرهنگی
۵. سوالات مهم برای دَمبخت ها و جلسات خواستگاری
و ده ها نکات دیگر که هر جوان و میانسال و خانوادهای باید بدان آگاه باشد.
سخنرانی حاج آقا خلج بیشتر از یک ربع طول نکشید. مداحی صالح هم نهایتاً نیم ساعت شد. قرار شده بود حاجی را برای خواندن خطبه عقد به خانه سلطنت خانم ببرند تا عروس مجبور نشود از جلوی نامحرم عبور کند. هر چند لباس عروس و سر ووضع آن چنانی نداشت اما خب همین قدر هم صلاح نبود. قبل از ورود حاجی به زنانه سلطنت و مملکت و گوهر و بقیه مثل مدادرنگی ردیف هم نشسته بودند اینها که بزرگان محله بودند چنان زینت بخش محفل بودند
که حتی خود الهام هم خنده اش گرفته بود. خب وقتی عروس را بالا نشانده اند و بقیه خانمها وسط و کنار نشسته اند و دو نفر دو نفر سرشان را به هم نزدیک کرده اند و چشمشان به عروس است و پچ پچ می کنند. قطعاً درباره فلسفه خلقت و شبهات كانت به اصل واجب الوجود و يا حتى تفاوت تورم خطی با نقطه ای و تأثیر آن بر اقتصاد به نحو مستقیم یا مباشری بحث نمی کنند. سلطنت گفت: «خوب شده، ماشاء الله با اینکه لباس عروس نداره، باز هم از بقیه سرتره مملکت گفت: «آره دماغش مال خودشه ؟
سلطنت گفت: «آره فکر کنم آره بابا قوس نداره ابروی سمت چپش قشنگتر نشده؟
مملکت گفت: «من هم اولش همین فکر رو کردم، اما نه، لنگه به لنگه نیست. هر کی بوده کار رو خوب در آورده. »
گوهر گفت من موهاش رو دیده ام. بلنده، تا روی کمرش هست.» سلطنت گفت: «یعنی این دختره میخواد تا آخرش همین جوری با چادر و روسری بشینه بالا؟
مملکت گفت: «چه می دونم والا الابد رسمشون اینه که نشون بقیه نمی دن. ایسیش.....
سلطنت گفت: «همین رو بگو! حالا باز خوبه مامانش.... گوهر گفت: «راستی گفتی مامانش به نظرت عروس وقتی جا بیفته و بشه مثلاً بالای پنجاه، مثل مامانش میشه؟»
مملکت گفت: چی بگم خواهرا بعید نیست. سلطنت گفت: «بعید نیست؟ کجایین شماها به نظرم از مامانش هم سرتر می شه.» گوهر گفت: «آره. به نظر من هم سرتر میشه. زناند دیگرا یا بهتر است بگوییم پیرزن اند دیگرا همان قدر که زبان دارند، دو
برابرش چشم چران اند.
همه چیز داشت عالی که نه بلکه خوب پیش می رفت و خانم ها و دخترکان نوجوان در همان حالت نشسته خودی نشان میدادند تا اینکه نرجس با چند نفر از بچه های گروهش آمد تا وارد شد و چشمش به المیرا خورد این طوری شروع کرد: مبارک باشه
انشاء الله، عروس خانم پس مامانتون چرا رو صندلی نشسته ان؟!
المیرا هم تکه نرجس را متوجه شد اما آن شب زده بود به دنده بی خیالی و برایش فقط مهم بود که مراسم تک دخترش عالی و بی نقص بگذرد. به خاطر همین فقط و جس را بغل کرد و دست داد و تعارفشان کرد بیابند داخل
اما نرجس نچسب، بدون اینکه مراعات جلسه و جمع تازه ایمان آورده آن محل را بکند ر وقتی نشست شروع به گرفتن ذکر صلوات با جملات طعنه دار طولانی کرد: «برای سلامتی جمع حاضر و اینکه انشاء الله حجابشون رو بیشتر رعایت کنن تا در دنیا و آخرت و سفید بشن و چشم نامحرم ولو لحظه ای بهشون نخوره صلوات محمدی ختم بفرمایید!