لای در ورودی ایستاده و دستهایش را خیلی خودمانی در جیب هایش کرده حداقل شش اسلحه مختلف به صورتش نشانه رفته اند ذهنم مشوش است و دارم سعی می کنم بفهمم باید چه کار کنم بهترین اقدام بعدی چیست، اما تا وارد اتاق می شوم گل از گل وارنر میشکند بر روی خطوط بی تفاوت دهانش شکوفه ی لبخند می نشیند. به من لبخند می زند و چشمانش میشکند و گویی اصلا برایش مهم نیست که اسلحه های مرگبار به سویش نشانه رفته اند.
تمام فکرم این است که چطور مرا پیدا کرده می خواهم جلو بروم که آدام دستم را میگیرد بر می گردم و از خشمی که در لحظه به او نشان می دهم متعجبم از خودم خشمگینم که از دستش عصبانی شدم.
فکر نمیکردم دیدار دوباره آدام این طور پیش برود. دلم نمی خواهد این طور بماند. می خواهم از اول شروع کنم آدام خطاب به من میگوید داری چیکار میکنی؟ نری نزدیکش ها. به دستش که بازویم را گرفته نگاه میکنم سرم را بالا می آورم و در چشمانش خیره میشوم اما از جایش تکان نمی خورد به او می گویم دستم رو ول کن چهره اش متعجب می شود انگار جا خورده است به دستش نگاه میکند و بدون اینکه حرفی بزند بازویم را رها میکند.
تا می توانم از او دور میشوم و تمام مدت اتاق را به دنبال کنجی با نگاهم میکاوم چشم های سیاه براقش با من تلاقی میکند و یکی از ابروهایش را بالا می دهد سرش به یک سمت خم شده جنبیدن لبهایش به من میگوید من باید حرکت بعدی را انجام بدهم و بهتر است خطا نکنم راهم را از میان دوستانم باز میکنم و روبه روی وارنر می ایستم نگاهی به دوستانم و تفنگهایشان میکنم و امیدوارم به جای وارنر به من شلیک نکنند.