در حرم امیرالمؤمنین (ع) به حضرت التماس می کردم ترتیبی دهند که در نجف بمانم و درس بخوانم و آن قدر سینه ام را به ضریح حضرت فشار می دادم و می مالیدم که موهای سینه ام کنده و تمام سینه ام زخم شده بود. حالم به گونه ای بود که احتمال نمی دادم به ایران برگردم .
به خود می گفتم یا در نجف می مانم و مشغول تحصیل می شوم و یا اگر مجبور به بازگشت شوم همین جا جان می دهم ،می میرم . با علماء نجف هم که مشکلم را درمیان گذاشتم تا مجوزی برای ماندم در نجف از آنها بگیرم به من گفتند که وظیفه تو این است که رضایت پدرت را تامین کنی و برای کمک به ائ به ایران بازگردی .
در نتیجه نه التماس هایم به حضرت امیر کاری از پیش برد و نه متوسل شدنم به علماء مرا به خواسته ام رساند . تا اینکه با همان حال ملتهب همراه پدرم به کربلا مشرف شدیم . در حرم حضرت اباعبدالله (ع) در بالاسر ضریح حضرت همه چیز حل شد و هرچه را می خواستم به من عنایت کردند ، به طوری که هنگام مراجعت حتی جلوتر از پدرم بدون هرگونه ناراحتی به راه افتادم و به ایران بازگشتم .
اندوهگین و متاسف نشوید
این که خداوند فرموده است: لکیلا تاسوا علی فانکم و لا تفرحو بما اتاکم
تا آن چه از دستتان می رود،
و به خاطر آن چه به دستتان می آید، فرحناک نگردید،
خداست که چیزها را از ما می گیرد یا به ما می دهد
و خداوند خیرخواه و عالم به مصالح بندگان خود می باشد،
پس وقتی چیزی از دستمان می رود، مصلحت ما در نداشتن آن است
و وقتی به دستمان می رسد،
خیر ما در داشتن آن است. اگرا این یقین نبود، العیاذبالله این حرف زور بود( مرحوم حاج اسماعیل دولابی)