به آب نگاه کردم آب را پاشیدم توی صورتم سوز دوید توی پوست صورتم دوباره دستهایم را پر کردم از آب و پاشیدم توی صورتم صورتم یخ کرد دور و برم را نگاه کردم. مدت ها بود نیامده بودم مشهد که یعنی قهر باشم با امام رضا. حالا درست وسط صحن گوهرشاد بین انبوه زائرها بودم تا پرواز هنوز دو ساعت مانده بود رفتم سمت کفش داری کفشها را دادم به کفش دار صورتم خیس بود اشکم را ندید چرخیدم سمت ضریح معلق شدم در هوا، غوطه ور شدم توی آب
ایستاده ام در آستانه پنجاه سالگی و از نظر جسمی حداقل فرتوت تر از سنی که دارم شده ام. دیابتی که از سی سالگی همراه من است و بعدتر فشارخون و سردردهای ممتد من را فرسوده تر از هم سالانم کرده است. این رسم زندگی است و من از گذرگاه جوانی گذشته ام و من نعمره ننگسه گاه از خود میپرسم بابت این سرمایه برباد داده ام از عمر چه حاصل کرده ام و پاسخش البته هیچ نیست چه بسیار آدمها که در من ریشه دوانده اند و ریشه هاشان در من عمیق شده است. مادرم که بوی جانماز میدهد در صبحگاهی که هنوز آفتاب نزده است. محبتی که هر لحظه جوانه میزند و بالاتر می رود. همسرم که مانند فرشته مهربان و نگهبان در هر لحظه بر دل حزین من بر چوپانی بی نبوت و رسالت فرود میآید و آیه های آرامش الهام میکند شعله عشقی است او که بی مجال بالا میرود و با من از سریر اسرار آمیز آن آتش خبر از خدایی یگانه میدهد در دل شبانگاه سرد زمانه ستونی نادیدنی که بر آن تکیه می کند ستون فقراتم و برادرم که کوهی است که اطمینان من است و خلوت امن من است و خورشید را هر روز برایم هدیه میکند خواهرهایم که ماه شبهای تارم هستند، مهربان و نگران و مامن راحتی برای من و برای خندیدن و گریستن خواهرزاده ها و برادرزاده هایم که نور چشمم و نور امیدم برای خوش بینی هستند و مایه تلاشم برای زندگی و تپش قلبم و نیایش که یادم می اندازد جگری دارم و جگرگوشه ای دوستانی که یاران احوالم هستند تا بدانم انسانم و هم دم نطق من و گرمی دل من آری در سراشیب عمر که مینگرم گمان میکنم که عمر به بی راه و بطالت محض نگذشت سرمایه ای اندوخته ام الحمد لله، سرمایه ای که در تک تک یاخته هایم ریشه دوانده است. اما با این همه نگاهم را میخواهم بدزدم از همسایه ام سایه ام همراه هر قدمم که این سرمایه را از من خواهد گرفت و نمی توانم از او نگاه بدزدم