ماه رمضان بود با سید ابراهیم رفتیم مخابرات باطری بیسیم بگیریم وارد ساختمان فرماندهی شدیم، سفره افطار پهن بود. سید ابرهیم رفت باتری بگیرد. سردار «غفورپوش» فرمانده وقت سپاه نصر آنجا مهمان بود بچه ها گفتند: «ابوعلی، بیا بشین سر سفره » گفتم بچه هامون هستن باید برگردیم.» گفتند: «حال بیا بشین هم چین تا نشستم سر سفره چشمم خورد به «ابو جعفر» مسئول اطلاعات سپاه نصر تا آن موقع در منطقه ندیده بودمش. او در مشهد، فرمانده پایگاه .بود علاوه بر این بچه محل هم بودیم. به محض این که چشم در چشم شدیم، گفت: «به ... سلام ، آقای عطایی گوش هایم قرمز شد. آنجا همه من را به اسم افغانستانی می شناختند جواب سلام دادم وقتی داشتیم روبوسی میکردیم در گوشش گفتم حاجی ! هیس جون مادرت هیچی نگوا گفت: برای چی؟ گفتم: «بعداً برات میگم.» نشستیم سر سفره. بعد از افطار به او گفتم حاجی من اینجا به اسم افغانستانی اومدم.» گفت: راست میگی؟ گفتم: «آره به جان خودم.» گفت: من قضیه رو حل میکنم چون روی من شناخت داشت، گفت میای پیش ما کار کنی بذارمت مسئول اطلاعات تیپ ؟ کمی مِن مِنْ کردم و گفتم حاجی من با سید ابراهیم صحبت کردم. شما دیگه خودت میدونی با حاج حیدر صحبت کن.» او رفته بود با حاج حیدر صحبت کرده بود که «ما ابوعلی رو برای اطلاعات لازم داریم از این طرف شیخ محمد راضی نمی شد و میگفت فقط ابوعلی واسه تبلیغات خوب کار می کنه. موضع سید ابراهیم فرق میکرد او گفت: «خودت میدونی» به او گفتم: «سید! تو که می دونی من هر جا هم بشه تو رو ول نمیکنم ما از اول با هم بودیم. در نهایت جور نشد بروم.