کتاب پنج قدم فاصله, نوشته ریچل لیپینکات, میکی داتری, توبایس یاکونس, ترجمه فاطمه صبحی
استلا
با کمک بارب افلووست آبی رنگ را می پوشم و بست هایش را دور بدنم جا می اندازم. خیلی شبیه جلیقه ی نجات است, به جز ریموتی که از آن بیرون می آید. یک لحظه تصور می کنم جلیقه نجات است و به بیرون پنجره خیره می شوم و خودم را در کابو, با مایا و کامیلا در یک قایق می بینم, در حالی که خورشید بعد از ظهر در افق دیده می شود.
مرغان دریایی نغمه می خوانند. ساحل شنی در دورست دیده می شود و موج سواران... اما ناگهان به جای خودم به یاد ویل می افتم. پلک می زنم و تصویر کابو محو می شود و به جای آن درختان بی برگ پشت پنجره ظاهر می شوند.....