مونته نگروی کوچولو ا کلمه ها را بلند کرد و به سوی آنها
گرنش نمود همراه تبسمش تبسم گتسبی تاریخ پرآشوب مونته نگرو را درک کرد و با مبارزه
دلاورانه مردم مونته نگرو و همدردی نمود تبسم، غوامض سلسله حوادث و قیامهایی را که
باعث شده بود آن مدال از قلب کوچک و گرم مونته نگرو بیرون بجهد به خوبی دریافت
ناباوری من اکنون زیر قشری از افسون فرورفته بود؛ مثل این بود که آدم ده دوازده
مجله را به عجله پشت سر هم ورق بزند.
گتسبی دست در جیبش کرد و تکه فلزی که روبانی از آن آویزان
بود کف دستم افتاد.
مال مونته نگرونه.»
با حیرت دیدم که حقیقی مینماید نوشته مدوّر روی آن را
خواندم.
نشان دانیلو - مونته نگرو سلطان نیکولاس
اون روش
کنین.
سرگرد جی
گتسبی به پاس دلاوری خارق العاده
این یک چیز
دیگه بیه که همیشه همراه دارم یادگار روزهای آکسفورده. جلو کالج ترینیتی گرفته شده
کسی که طرف چپ من ایستاده لرد دانکاستره.»
عکسی بود از
شش جوان که کتهای دانشجویی به تن داشتند و جلو طاقی ایستاده بودند که از دهانه آن
چند برج مخروطی پیدا بود؛ گتسبی هم بود کمی نه زیاد جوان تر به نظر می رسید و چوب
کریکتی در دست داشت.
پس همه چیز راست بود پوست براق
ببرهایش را در قصرش کنار کانال بزرگ و نیز دیدم و خودش را که صندوقی پُر از یاقوت
را میگشود تا...