طبق کیهان شناسی یونانیان باستان تفکر حاکم این بود که خدایان از آینده خبر دارند. از نگاه مردم خدایان از سیر تا پیاز همه چیز را می دانستند. از طرفی دیگر، آدم ها قربانی سرنوشت بودند و اسیر لحظه و احساسات میشدند و قادر به دیدن خطرات نزدیک نبودند خدایانی چون او دیستوس که قادر به دیدن فراتر از حال و برنامه ریزی از قبل بودند با سرنوشت مقابله میکردند تا در توانایی تعیین سرنوشت به خدایان برسند. این مقایسه همچنان صحیح است. آن دسته از کسانی که از قبل همه چیز را پیش بینی کرده و برنامه هایشان را به ثمر می رسانند از قدرتی خداگونه برخوردارند. از آنجا که بیشتر مردم در برنامه ریزی با تدبیر اسیر لحظه اند، توانایی چشم پوشی از خطرات و لذات فوری تبدیل به قدرت میشود؛ توانایی غلبه بر تمایل ذاتی بشر در واکنش به رخدادهای جاری و در عوض آن تمرین برای عقب نشینی، تصور اتفاقات بزرگتری که فراتر از تصور هر کسی در حال شکل گیری است. غالب مردم فکر می کنند از آینده با خبرند و در حال برنامه ریزی و دوراندیشی اند این ها اغلب خیالاتی اند: اینها در واقع اسیر تمایلات و آرزوهایشان شده اند. برنامه هایشان مبهم و مبتنی بر تخیلات است تا حقیقت ممکن است در نظر خودشان فکر از اول تا آخر ماجرا را کرده اند، اما در حقیقت فقط به پایان خوش ماجرا اندیشیده اند و تمایلات آنها را به خیال باقی سوق داده است. در سال ۴۱۵ پیش از میلاد آتنیهای باستان با خیال کسب ثروت و قدرت و پایان شکوهمند جنگ شش ساله ی پلوپونز به سیسیل حمله بردند. آتنی ها به خطرات ناشی از هجوم به مکانی دورتر از سرزمین خودشان فکر نکرده بودند؛ آنها این را در نظر نگرفته بودند که سیسیلی ها در سرزمین خودشان بهتر میجنگند یا اینکه دشمنان آتن با هم متحد میشوند و یا اینکه در چندین جبهه ممکن است جنگ رخ دهد و در نتیجه نیرویشان تحلیل رود لشکرکشی به سیسیل یک فاجعه ی تمام عیار بود که منتهی به نابودی یکی از بزرگترین تمدنهای آن دوران شد. آنچه آتنیها را به فاجعه سوق داد دلشان بود نه مغزشان آنها فقط به شهرت فکر میکردند و خطرات پیش رو را نمی دیدند. کاردینال رتز که در قرون هفدهم میلادی مدعی بود از دل آدم ها با خبر است، این پدیده را تجزیه و تحلیل کرد زمانی که در سال ۱۶۵۱ شورشی را علیه سلطنت در فرانسه رهبری میکرد لویی چهاردهم پادشاه جوان و درباریان ناگهان پاریس را ترک کرده و در کاخی بیرون از پایتخت سکنی گزیدند حضور پادشاه در نزدیکی قلب انقلاب بار سنگینی بر دوش انقلابیونی بود که حال میتوانستند نفس راحتی بکشند. اما همین موضوع بعدها منجر به شکست انقلابیون شد چرا که عدم حضور دربار در پاریس به پادشاه و درباریان قدرت مانور بیشتری می داد.