آفتاب که از پس کوه ها رخ میزند پسر آقای فاضلی می آید دنبالم قرار است دستم را بگذارد توی دست پدر همان تجاری که برای دیدنش این همه راه آمده ام.
تا عرض اتاق را با عصای واکرش طی کند و خودش را به تخت برساند، دقایقی طول میکشد با اینکه مریض احوال است، اشتیاق خاصی برای صحبت درباره ی میزبانی طلبه دارد. حال و روز همسرش بهتر از او نیست. با این حال تخت استراحت را رها میکند و می نشیند.
کنار شوهر گرد کهولت و بیماری هر دو نفرشان را رنجور کرده است. سی سال تجربه ی تحقیق و مصاحبه ام میگوید فاضلی با این حال و روز بیست دقیقه بیشتر صحبت نخواهد کرد؛ اما شگفت زده ام میکند این همه پایمردی برای توصیف جزء به جزء خاطرات اگرچه بین صحبت، ریه ها همراهی اش نمیکنند و چندین بار مجبور میشود دست به دامن اسپری تنفسی شود با این حال اطمینان خاطر میدهد؛ هر سؤالی تا هر زمان که بپرسی، جواب خواهم داد