یاسر تا صبح در بالکن .ایستاد دیگر آسمان با شعاعهای زرین خورشید رحمت روشن شده بود و زمین سیراب از باران شب گذشته بود و سنگین از خون شهدا رحمت الهی جهانیان را به امید به خیر فرامی خواند. هادی تا از خواب بیدار شد به بالکن رفت و کنار یاسر
به نرده ها تکیه داد
صبح به خیر
- صبح تو هم به خیر خوب خوابیدی؟
- نتونستم خوب بخوابم فقط یه کم چشمم گرم شد تو چی؟
هنوز دارم گوسفند می شمرم تا خوابم ببره
هر دو خندیدند؛ خنده ای از سر ،درد ،ترس، ایمان و عشق چند دقیقه بعد خاله برایشان صبحانه :برد یک ظرف پنیر و چای هل با نان عربی و یک بشقاب سبزی و زیتون سبز. احمد همیشه نگران یاسر و هادی بود و بهشان تأکید میکرد از ـه بیرون نروند تا مشکلی برایشان پیش .نیاید آنها باید در دو روز آینده کار خود را آغاز میکردند؛ اما برنامه آن طور که میخواستند پیش نرفت یاسر از طریق دوستانش مطلع شد که دشمن برخی خانه از عناصر حائل بین غزه و سرزمینهای اشغالی را به سمت اشدود تغییر داده است به همین دلیل طرف فلسطینی منتظر ماند تا برای تسهیل عبور یاسر و هادی بتواند با روشهای مناسب ضمانت نامه عبور از گذرگاه را بخرد همین باعث شد آنها چند شبانه روز دیگر منتظر بمانند یاسر از فرصت استفاده کرد و در میان تعجب همه از ساره خواستگاری کرد.