آقای نوید ورف، معلم کلاسمان کتاب را بست و از جا بلند شد. آهسته و غرق در فکر، قدم زنان سمتمان آمد. ابتدا سینه اش را صاف کرد، بعد گفت: «ساعت تدریس تمام شده است. ولی لطفاً کمی بمانید؛ میخواهم برایتان چیزی تعریف کنم. هرکس دوست ندارد میتواند برود خانه آقای نویدورف کنار پنجره رفت و پشت به ما ایستاد. پیپش را از داخل جیب کتش بیرون آورد و آن را پر کرد هم زمان به درختان داخل حیاط مدرسه نگاه کرد.
وسایلمان را با سروصدا جمع کردیم و کیفها و کوله پشتی هایمان را حاضر کنار دستمان گذاشتیم ولی هیچ کس کلاس را ترک نکرد هر کس کارش تمام شد منتظر ماند.
آقای نویدورف پیپش را در کمال آرامش روشن کرد چندین یک زد و دود را با لذت به شیشه پنجره فوت کرد. بعد بالاخره رویش را برگرداند نگاهی به نیمکت ها انداخت. وقتی دید همه سر جایشان نشسته اند از خوشحالی سر تکان داد و لبخند زد.
همه به آقای معلم خیره شده و سکوت کرده بودیم از راهرو سروصدای بچه های کلاسهای دیگر به گوش میرسید یک نفر از ته کلاس پاهایش را به زمین کوبید. آقای معلم تا ردیف جلو پیش رفت و بعد روی یکی از نیمکت ها نشست.
در حالی که به پیپش یک میزد به تک تک ما نگاه کرد دود آبی از بالای سرمان سمت پنجره رفت.
ما دانش آموزان هیجان زده چشم به دهان معلم دوخته بودیم