بودا در جوانی برای حل مسئله خوشبختی سعی کرد از تمام لذت های زندگی امتناع کند و هر رنجی را که بتوانید تصور کنید متحمل شد. مشکل فقط این بود که این کار هیچ فایده ای نداشت. از وقتی به دنبال درد و رنج بود، دیگر احساس شادی نمیکرد. بعدها در زندگی اش، به این نگرش رسید که تنها راه شادی حقیقی این است که سعی نکنید در برابر رنج زندگی مقاومت داشته باشید همه باید آن را درک کنند، بپذیرند و از آن بگذرند.
بسیاری از مردم مثل بودا خوشبختی را به شکل یک مسئله ریاضی می بینند. آنها فکر میکنند که اگر تمام ترکیبات درست را وارد زندگی شان کنند به یکباره شاد خواهند شد. این تصور به جای اینکه باعث افزایش خوشبختی شود زندگی مردم را بدتر می کند، چون به آنها این تفکر القا میشود که میتوانند رنج اجتناب ناپذیری را حذف نمایند که همه با آن مواجه اند. در این فصل به این می پردازیم که چطور مشکلاتی را که با انسان بودن عجین هستند بپذیریم تا شادتر باشیم.
بیشتر مردم با این تصور اشتباه که رنج بد است زندگی می کنند. فقط در صورتی شادتر هستیم که رنج و نا امیدی کمتری تجربه کنیم. حقیقت تلخ این است، رنجی که همه ما تجربه میکنیم همان چیزی است که ما را به تغییر و پیشرفت ترغیب میکند وقتی متحمل تجربه رنج جسمی می شویم کارهای مان را جوری تنظیم میکنیم که دوباره متحمل همان رنج نشویم. رنج روانی نیز به همین منوال به ما انگیزه میدهد که راه زندگی یا روش فکری خود را تغییر دهیم تا دوباره آن رنج را احساس نکنیم. وقتی به خود اجازه تجربه درد و رنج را بدهیم در حقیقت توانسته ایم از آن نفع ببریم یا به فرد شادتری تبدیل شویم. به جای اینکه آرزوی ناپدید شدن مشکلات مان را داشته باشیم، باید فکر کنیم که چطور می توانیم زندگی خود را جوری تنظیم نماییم تا مشکلاتی را حل و فصل کنیم که در ذهن خود از پس آنها برنمی آییم.