قبل از هر چیز باید گفت اگر مشکلی در کارتان است، مشاوره میخواهید یا درددلی دارید شهید زبرجدی در قطعه 50-ردیف 117-شماره 14 منتظرتان است. اگر پای رفتن ندارید با همین کتاب پای دل را به مزارش باز کنید، چرا که خودش وعده داده: «به لطف خدا حاضر و پاسخگو هستم. من منتظظر شما هستم. دعا میکنم تا هر کسسی لیاقت داشته باشد شهید شود. خداوند سریعالاجابه است؛ پس اگر میخواهید این دعا را برای ششما انجام دهم، شما هم من را با یاد خوش و فاتحه یاد کنید. من هم حتما شما را یاد میکنم. نگذارید شیطان باعث جدایی ما شود.»
کتاب با چندین مصاحبه با دوستان و خانواده شهید زبرجدی آن هم در اوج اغتشاشات و ناآرامیهای سال 1401 در تهران آغاز میشود و در چهارده فصل زندگی شهید را از بازیگوشیهای کودکانهاش تا فصلی پس از شهادتش روایت میکند. کتاب از زندگی شهیدی میگوید که میگفت: «به دنیا آمدهایم تا سربازی امام زمانمان را بکنیم.» و در جای جای داستان دل مخاطب را به امام زمان گره میزند. این اثر در کنار روایت پایداری در برابر داعش درس شجاعت، دینداری، وطنپرستی و دفاع از مظلوم را خاطر نشان میسازد.
برشی از کتاب حواسم هست:
حاج محسن دیده بود یواشکی می رود بالای سر بچه های فاطمیون سجده می کند و پاهایشان را میبوسد. حاج محسن تشر می زد به سجاد سجاد میگفت حاج محسن نفسانی نباشه این بچه ها غریبن نمیدونی با چه سختی و زحمتی می آن اینجا برای دفاع حاج محسن توی کار سجاد مانده بود. از رفتار عجیب او بغض نشسته توی گلویش را فرو میداد و زیر لب میگفت: «خدایا این بشر چرا این جوریه؟» بچه های فاطمیون هم بو برده و باخبر شده بودند که یکی شان به حاج محسن گفت: «فرمانده، من دیشب بیدار بودم دیدم یکی اومد افتاد روی پاهام.... گریه میکرد... دیدم سجاد جایی رو که پای من تاول زده بود میبوسید و میگذاشت روی چشم هاش
شهید «سجاد زبرجدی سهراب» اهل تهران و محله خانیآبادنو بود. او متولد مهرماه ۱۳۷۰و از بسیجیان پایگاه مقاومت کمیل و تکاور نیروی ویژه تیپ صابرین سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود. شهید سجاد زبرجدی در تاریخ ۷ مهر ۱۳۹۵ (برابر با دوم اکتبر ۲۰۱۶) در جنوب غربی شهر حلب سوریه و در دفاع از حرم مطهر حضرت زینب (س) به دست تروریستهای تکفیری به شهادت رسید. این شهید، بارها برای دفاع از حرم عازم سوریه شده بود و سرانجام در ۲۵ سالگی به شهادت رسید.