فردا شب، ساعت ،نه نمر سکینی همراه
پدرش به خانه ی فاضل سلمونی رفت تا با هم آشنا شوند و از دخترش نائله خواستگاری
کند. تنها یک بار او را با پدرش در کازینو دیده بود این پیوند در انتخابات حسابی
به پدر کمک می کرد. او داماد رقیب سیاسی و دیرینه ی پدرش میشد.
فردا شب ساعت
،نه یاسمینه داشت در آپارتمان زیبای نمر می چرخید و دل گرفته از خود میپرسید فکر
میکنی حالا کجاست؟ حضور دلچسبش را نثار که میکند؟ چشمهایش برای که می درخشند؟ »
لاک پشت او سرشکسته تر و کُندتر از همیشه راه میرفت. انگار اندوهی بر دوشش سنگینی
میکرد یاسمینه کنار آینه ایستاد غم غریبی بر دلش سایه افکند. یادش آمد بیش از یک
هفته است که حتی یک بار هم خنده به لبش نیامده خواست خنده های پیش از آشنایی با او
را به یاد آورد، اما نتوانست. جلو آینه ایستاد تا امتحانی کند. اشک پهنای صورتش را
گرفت. ترس برش داشت فراموش کرده بود چگونه میخندیده است پس زد زیر گریه تصمیم گرفت
به...