سال پیش با تعطیل شدن آخرین دانشکده ی علوم انسانی به دلیل
نداشتن دانشجو و حامی مالی او را بیرون انداخته بودند اسمش فیبر بود و عاقبت که
ترسش از مانتگ ،ریخت همان طور که به آسمان و درختها و پارک سرسبز نگاه میکرد، با
صدایی آهنگین شروع به صحبت کرد و بعد از گذشت یک ساعت چیزی گفت که به نظر مانتگ
شعری بی وزن بود. آن وقت دل و جرئت پیرمرد باز هم بیشتر شد و چیز دیگری گفت که آن
هم شعر بود. فیبر دستش را گذاشته بود روی جیب سمت چپ کتش و این کلمات را آرام بر
زبان میراند و ماننگ می دانست که اگر دست دراز کند، شاید بتواند کتاب شعری را از
جیب این مرد بیرون بکشد. ولی دست دراز نکرد. دستهایش بی حس و حرکت روی زانوهایش
ماندند. فیبر گفت: « آقا، من که الکی حرف نمیزنم. حرفهام معنی داره نشستم اینجا و
میدونم که زندهم. »
در واقع همه
اش همین بود یک ساعت تک گویی یک شعر یک اظهار نظر و بعد فیبر، بی آنکه اذعان کند
ماننگ آتش نشان است با دستی لرزان نشانی اش را روی تکه کاغذی نوشت. گفت: « برای
درج در پرونده اگه یه وقت خواستی از دستم عصبانی بشی
مانتگ با تعجب گفت: « من که عصبانی نیستم»
میلدرد در راهرو از خنده ریسه رفته
بود.
مانتگ رفت سراغ کمدش در اتاق خواب و توی کیف پرونده هایش
زیر عنوان تحقیقات آتی (؟) گشت اسم فیبر آنجا بود نه آن را تحویل داده بود نه پاک
کرده بود.
با تلفنی غیر از تلفن اصلی اش شماره را گرفت تلفن آن سوی خط
پنج شش بار نام فیبر را صدا کرد تا عاقبت پروفسور با صدای ضعیفی پاسخ داد. مانتگ
خودش را معرفی کرد و با سکوتی طولانی مواجه شد بفرمایید آقای مانتگ؟
پروفسور فیبر من سؤالی از شما دارم
که تا حدی عجیبه، چند نسخه از کتاب مقدس توی این کشور مونده؟