روزهای بعد از آن ماجرا، عذاب آورترین روزهای عمر کاترین بود. مدام کنار پنجره ی اتاقش می رفت تا شاید روی لبه ی پنجره باز هم گل ر رزی پیدا کند. کند. شاخه های درخت را به امید دیدن کلاغ های سیاه با دقت نگاه میکرد؛ ولی از جست یا همراهش هیچ خبری نبود. جست دیگر برای اینکه مخفیانه کاترین را به وعده گاه شبانه ای ببرد. هیچ تلاشی نمی کرد. حتی به در خانه شان هم نمی آمد تا با پدر کاترین صحبت کند و دلیل بیاورد که چرا باید اجازه ی خواستگاری از کاترین را به او بدهند. در واقع اگر این طور میشد خیلی خوب بود ولی کاترین هنوز هم نمیتوانست جلوی خیال پردازی هایش درباره ی این موضوع را بگیرد. در خیالش جست می آمد در خانه شان و خواستگاری میکرد و پدر کاترین به طرز معجزه آسایی جواب مثبت می داد. از طرف دیگر ابراز علاقه ی پادشاه جدی تر شده بود و با این ماجرا، مادرش مدام نق میزد چرا پادشاه کاترین را به دورهمی دیگری دعوت نکرده بود؟ چرا کاترین بیشتر از اینها تلاش نمی کرد با پادشاه رودر رو شود؟ کی قرار بود خواستگاری کند؟ برای دسته گل عروس چه نوع گلهایی باید انتخاب می کردند؟ و..... آقای پنگوئن گفت: یه چیز دیگه برای بانو کاترین رسیده.» پیشخدمتشان زیر دسته گل خیلی بزرگی کوتوله به نظر می رسید. فقط پاهای پرده دار و دنباله ی کت سیاهش زیر آن دیده میشد. کاترین آه کشید و کتابی را که می خواند، زمین گذاشت. اگر یک هفته قبلش بود، به گل ها با امیدواری نگاه می کرد. از طرف جست بود؟ آیا نصف مدتی که کاترین به او فکر می کرد، او هم به فکر کاترین بود؟ ولی هدیه ها هیچ وقت از طرف جست نبود. کافی بود نگاهی به گل های رز قرمز و میخک های صدیر قرمز و کوکبهای قرمز بیندازد تا مطمئن شود که هدیه از طرف خواستگار دل باخته و خرفتش است. ابراز علاقه ی پادشاه تا اینجا خیلی راحت و بدون هیچ دردسری گذشته بود. بیشتر به خاطر این بود که کاترین از او دوری می کرد. از رفتن به چند پیاده روی به همراه نگهبان ها در باغ قصر و چند اپرا و مهمانی سر باز زده بود. به پادشاه گفته بودند کل هفته سردرد داشته کاترین خدا خدا می کرد پادشاه خیال کند خیلی ناخوش است و بیشتر از این پیگیرش نشود.
همدیگر راه دلداده اش مادرش این اسم را به پادشاه داده بود برای جبران اینکه کم را می دیدند سیلی از هدیه برایش میفرستاد هر هدیه ای که می رسید وجود کاترین را پر از دلهره میکرد؛ چون میدانست پادشاه برای دیگران از این دست و دلبازی ها نمی کند. از طرف دیگر مادرش هر هدیه ای که می رسید از خوش حالی در پوستش نمی گنجید از طرف سرآشپزهای قصر برایش کیک و شیرینی و تارت می فرستادند و کاترین همه ی سعیش را میکرد تا از آنها ایراد نگیرد. البته فقط در مواقع نادری که مادرش واقعاً اجازه می داد از آن دسرها بچشد. گوشواره های الماس نشان و گل سینه های یاقوت قرمز و گردن بندهای طلایی برایش میفرستادند که همه نشان پادشاهی دل را داشت. قصد و نیت پادشاه به اندازه ی کافی مشخص بود؛ ولی نشان دل را هم به هدیه ها اضافه می کرد یک جفت دستکش ابریشمی عالی و یک جعبه ی موسیقی و حتی رشته موی فرفری و زبری به رنگ سفید هم فرستاده بود که با روبان مخمل قرمزی بسته شده بود. این هدیه ی مخصوصاً ترسناک همراه یک شعر فرستاده شده بود:
بگذار بدوزم به تو من چشمان را آباد کنم بلکه دل ویران را هر چند سبیل گنده ای دارم من گر امر کنی تو می تراشم آن را کاترین این شعر کوتاه را بر خلاف میلش به خاطر سپرده بود و از آن زمان به بعد بارها از کلمه هایش چندشش شده بود.