بی آن که تعجبی کند زانوانش را راست کرد و جواب داد: «
شهردار ریوا»
مرد درون تابوت سر تکان داد و با
دستی خمیده به صندلی اشاره کرد. وقتی شهردار دعوت او را پذیرفت گفت این را که
میدانستم آقای شهردار اما همیشه در لحظه اول همه چیز را فراموش میکنم همه چیز دور
سرم میچرخد و بهتر است سؤال کنم حتی وقتی همه چیز را میدانم شما هم احتمالاً
میدانید که من گراکوس شکارچی هستم.»
شهردار گفت: «البته پاسی از شب گذشته بود که به اطلاعم
رساندند. خیلی وقت بود خوابیده بودیم حوالی نیمه شب همسرم صدایم کرد «سالواتوره
این طور صدایم میکنند کبوتر کنار پنجره را ببین!» واقعاً آنجا کبوتری نشسته بود
اما به بزرگی یک خروس به سویم پر کشید و در گوشم گفت: «فردا گراکوس شکارچی ،مرده
می آید، به نام شهر به استقبال او برو.»
شکارچی سر تکان داد و نوک زبانش را بین لب ها کشید: «بله
کبوترها پیشاپیش من پرواز میکنند اما آقای شهردار، فکر نمیکنید که من باید در ریوا
بمانم؟»
شهردار در جواب گفت در این مورد هنوز نمی توانم اظهار نظر
کنم.
ببینم شما
مرده اید؟»
شکارچی گفت: «همان طور که میبینید .بله سالها پیش، یعنی
باید از آن وقت سالیان درازی گذشته باشد هنگامی که ماده بزی کوهی را تعقیب میکردم
از صخره ای در جنگلهای سیاه که جاییست در آلمان سقوط کردم. از آن پس مردم.»