کتاب خانواده پاسکوآل دوآرته, کامیلو خوسه سلا, فرهاد غبرائی, ماهی
برشی از کتاب:
بی نظمی این روایت را به بزرگی خودتان .ببخشید. چون به جای
روال عادی وقایع دنبال جا پای آدمها میگردم از اول به آخر می پرم و از آخر به اول
ماجرا درست مثل جست و خیز ملخ وقتی میخواهند بکشندش طور دیگری بلد نیستم. داستان
را همان طور که به سرم آمد نقل میکنم و صبر نمیکنم که از آن رمانی بسازم اگر این
کار را میکردم شاید اصلاً درست نمی شد. تازه ممکن بودهی حرف بزنم و آخرش یکهو از
نفس بیفتم و دیگر امیدی به شروع دوباره اش هم نداشته باشم.
سالها از بالای سرمان رد میشدند
درست مثل هرجای دیگر دنیا. زندگی در خانه ی ما مثل همیشه از همان مسیرها میگذشت و
تا وقتی من میخواستم اوضاع را راست و ریست کنم چیز زیادی برای گفتن نیست که خودتان
نتوانید مجسم کنید.
پانزده سال بعد از تولد خواهرم درست وقتی مادرم بعد از آن
همه سال بیش تر از هر چیزی مثل مترسکی شده بود طوری که ما منتظر هر چیز دیگری
بودیم غیر از یک بچه شکم پیرزن دوباره بالا آمد. خدا میداند...